چتری برای 2 نفر . . .
HoMe || eMaiL || Profile || Design || archive
تا همه چیز را فراموش کنم حتی خودم را .....................! ح بردخونی پی نوشت عمیق ترین درد زندگی دلبستن به کسیه که میدونی هیییییییییچ وقت بهش نمیرسی.........!
گفتی دوستت دارم گروس عبدالملکیان چقدر زووووووووووود گذشت،امروز 7 مهر ماه ولادت با سعادت هشتمين اختر تابناک امام رضا (ع) و روز تولده من. امروز شدیم 20 ساله اصلا 20 سالگی رو دوووس ندارم دلم می خواست توی 17 سالگیم بمونم چون 17 سالگیم رو خیلیییییی دوس داشتم و خاطرات خوبی باهاش داشتم به هر حال گذر زمان همینه دیگه.........!امیدوارم 20 سالگی بهتر از سال های گذشته برام باشه و مخصوصا به اهدافم برسم با توکل بر خدا...........! دو هدف بزررررررررررررررگ دارم که ایشاالله با تلاش ،توی بیست سالگی بهش برسم..........! به قول یکی از دوستانم شوخی شوخی بزرگ شدیم رفت .....................! تولدم مباااااااااااااااااااااارک . . . ! ح ر کیهانی . . . ميان خاک، سر از آسمان درآورديم استاد سعید بیابانکی پی نوشت خدایا.... به انتظار تو نشستن، اشتباه ماست ، به انتظار تو باید ایستاد .... میلاد دوازدهمین گل بوستان امامت و ولایت،امام عصرالزمان مبارک. وقتی کسی به تو ابراز علاقه کرد فکر نکن که فوق العاده ای شاید اون کم توقعه . . . . . . ! تقدیم به بعضی ها ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا پی نوشت: شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر شخصیت من چیزیه که من هستم،اما برخورد من بستگی داره به این که تو کی باشی ..........! i dont have any mood Just this...! این روزا حوصله ی هیچی ندااااااارم دلم گرفته...................! خسته ام ،خسته ام از هیچ بودن،از پوچ بودن خسته ام از تنهایی ام از خودم بیزام و در حسرت یک روز خوش انتظار روزهای پوچ عمر کوتهم را میکشم.............! با کسی بمان که فکر کردن به او به تو آرامش می دهد ....................! شهادت حضرت فاطمه(س) رو تسلیت می گم . . . ! دستهایت را به من بده چراغ قرمز است این بار باید رفتن را با هم تجربه کنیم عبور راه چراغ قرمز است همانند گونه های سرخ تو می درخشند اما تو چیز دیگری وقت نداریم چند ثانیه ای بیشتر باقی نمانده است دستهایت را به من بده با هم سبز می شویم ......! سنگ پشتی بودم، که خزیدن در لاک خود را خوب می داند، و در هنر پنهان شدن، بدعت گر است، آن گاه که تو را بدرود گفتم، پرستویی شده بودم، که بال هایش تو را همواره به یادش می آورد....!
دلم کسی را می خواهد که به چشم هایم گوش کند کسی که نگاهم را در باغچه ی خانه اش بکارد و هر روز به بوته های تشنه ی احساسم آب دهد کسی که از نگاهم بخواند که امروز هوای دلم آفتابی است یا ابری و سرد کسی که بداند بعد از هر بار دیدنش باز هم قلبم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه می تپد کسی که دلم هر روز برایش تنگ می شود دلم کسی را می خواهد که شبیه هیچ کس نباشد! تو.......
(1) چشم هایت . . . نمی گذارند بخوابم (2) یادم نمی آید آخرین بار کجا بود که ندیدمت . . . (3) می ترسم می ترسم بخوابم و مثل همیشه بیدار شوم (4) لباس هایت را چنگ می زنم دستانم بوی تو را می دهند (5) تو رفته ای پیاز ها را بهانه می کنم (6) راست می گویند بالاتر از سیاهی رنگی نیست همه چیز به چشم های تو ختم می شوند . . . زهرا رسول زاده لطفا با دقت خوانده شود . . . . این روزها اگر نیایی حال ما هم بهترست. اصلن می خواهی بیایی چکار؟ بقول دوستمان: "جمعه نیا" که در طول هفته فقط همین یک روز را برای استراحت داریم. بقیه روزها هم آنقدر درگیر کا ر و ... هستیم که حتی وقت برای خاراندن سر هم نداریم چه برسد به ... وقتش که شد خودمان خبرت می کنیم! ولی مطمئن باش این روزها اگر نیایی حال ما خییییییلی بهترست* . خودت که خوووب می دانی. می بینی چقدر منتظرت هستیم!!!!!!!!!!!!!! دل نوشته ی حمید بُردِخونی. . . آدم را به جاهای ناشناخته می برد مثلا به ایستگاه های متروک به خلوت زنگ زده ی واگن ها به شهری که فقط آن را در خواب دیده... وقتی عاشق شدی ادامه ی این شعر را تو خواهی نوشت... سلام ۷ مهر خداحافظ ۱۸ سالگی . . . یک سال گذشت و از امروز ۱۹ سالمه امروز روز تولدمه ... زندگی در ۱۸ سالگی بر من با خاطراتی پر فراز نشیب بود تو این سال تونستم بعضی از کار ها رو انجام بدم و بعضی رو نه با توکل بر خدا . . . پروردگارا خود را تقدیم تو می دارم با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی تولدم مبارک . . . همه چیز آرام ....آرام باورت می شه؟.... دیگر یاد گرفتم شبها بخوابم " با یک آرامش" بعد از سال ها..... من... بی تو... همه چیز را یاد گرفتم ! راه رفتن در این دنیا را هم..بدون تو یاد گرفتم! یاد گرفتم چگونه با تو باشم.... بی آنکه تو باشی! یاد گرفته ام....نفس بکشم بدون تو.... تو نگرانم نشو! همه چیز را یاد گرفتم! یاد گرفته ام که بی تو بخندم یاد گرفتم که دیگه بی تو گریه نکنم ..و بدون شانه هایت...! یاد گرفته ام دیگر عاشق نشوم یاد گرفته ام که دیگر به کسی دل نبندم اما خیانت کردن را یاد نگرفتم... پانوشت... باورم شد پاک بودن ذلت است،عاشقی سوزاندن حیثیت است،باورم شد عشق ها هم لحظه ایست،بی فایی قسمتی از زندگیست . . . گفتم به کودکی که چرا فکر خواب نیست/او گفت لحن آبی لالا عوض شده/ فردا شدن امید دل غنچه های یاس/اما دریغ غنچه که فردا عوض شده/ وقتی به جای عشق هوس می کشد نفس/یعنی اصالت آدم و حوا عوض شده/ ای دل مجنگ با خود و بس کن گلایه را/تا چشم وا کنی همه دنیا عوض شده/ این غزل برگرفته از دختر دایی عزیزم هست.....! فاطمه زاهدپور
قلبت که ... نيمهي چپ من تير ميکشد تحريک ميکند عصب چشمهام را شايد تو وصلهي تن من نيستي، چقدر هي سعي ميکنم که تو را کيميا کنم دير است پس چرا متولد نميشوي؟! ن.ز زنده یاد نجمه زارع روزي خواهم خنديد به دغدغه هاي امروز امروز همان فرداي ديروز براي فهميدن من سواد نميخواهد باسکوت هم ميشود فهميد باسکوت... ميشود ديوار شب راشکافت مادرونگرانيهاي تکراري مادروترس ازجهنم مادروپيشکشش بهشت پشت حريم شب بوها زيربوته هاي توت فرنگي پروانه اي بالغ ميشود گوشه ي دنج حياط شني ميان اتفاق اقاقيا سنجاقک نوررافهميد چه کسي ثروت راتقسيم کرد؟ چه کسي گفت خدا انسانها را برابر آفريد؟ دروغ گفت دروغ دروغ. براي فهميدن من قاصدک کافيست شوق پرواز گنجشکک براي فهميدن من شاليزار بس است براي فهميدن من باران کافيست ساده ميگويم ساده ميخوابم ساده عاشق ميشوم روزي خواهم خنديد به دغدغه هاي امروز روزي بعد از فردا... کودک نجوا کرد...خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک آواز خواند،ولی کودک نشنید.پس کودک با صدای بلند گفت خدایا با من صحبت کن و آذرخش در آسمان غرید،ولی کودک متوجه نشد. کودک فریاد زد خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد،ولی کودک نفهمید. کودک ناامیدانه گریه کرد و گفت خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد.ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد....! کسی خانه نیست این که می نویسم نامه نیست،خیال است. کاش به انتهای سطرها که می رسم تو لااقل خیال نباشی بیای..........! معین...
آن کس که به دیوار فکر می کند ، آزاد است !
آن کس که به پنجره .... غمگین !
و آن کس که به جستجوی آزادی است ،
میان چار دیواری نشسته
می ایستد .... چند قدم راه می رود !
نشسته .... می ایستد
چند قدم راه می رود !
نشسته .... می ایستد .... چند قدم راه می رود !
نشسته
می ایستد .... چند قدم راه می رود !
نشسته .... می ایستد
چند قدم ....
حتی تو هم خسته شدی از این شعر
حالا چه برسد به او که .... نشسته
می ایستد ....
نه ! .... افتاد !
و من به خیابان رفتم !
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ....

نه تير و کمان کشيده و به خالي کوبيده ام
نه هرگز با کسي سرشاخ شده و خاکش کرده ام
ونه هيچوقت براي تو دويده ام...
مدالي هم نگرفته ام
...
تنها هر روز قلم به دست ميگريم و
برايت از پاييز طرحي ميزنم
شعري ميکشم
با برگها روي رنگين کمان؛
مردي که هيچ لقبي ندارد............................!
چقدر قمري بي آشيان درآورديم
وجب وجب، تن اين خاک مرده را کَنديم
چقدر خاطر؟ نيمه جان درآورديم
به حيرتيم که اي خاک پير بابرکت
چقدر از دل سنگت، جوان درآورديم
چقدر خيره به دنبال ارغوان گشتيم
ز خاک تيره ولي استخوان درآورديم
شما حماسه سروديد و ما به نام شما
فقط ترانه سروديم و نان درآورديم
براي اينکه بگوييم با شما بوديم
چقدر از خودمان داستان درآورديم
و آبهاي جهان تا از آسياب افتاد
قلم به دست شديم و زبان درآورديم
ما کاشفان کوچه های بن بستیم.
حرف های خسته ای داریم.
این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند....
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند...
حمید مصدق
روز هایی تلخ و شیرینی که بر من گذشت تو ذهنم مرور می کنم حس می کنم چیز هایی که تو ذهنم بوده تونسم تا حدودی انجام بدم ولی متاسفانه در بعضی از کار ها در حد ظاهر نبودم که امیدوارم تلاش کنم در آینده همش جبران شه . . .
اين روزها سراسر من درد ميکند
تب کرده، نيم ديگر من درد ميکند
چشمي که در برابر من درد ميکند
جاي تو روي پيکر من درد ميکند
هي دستهاي مسگر من درد ميکند
شعر تو روي دفتر من درد ميکند...
نخواست او به من خسته، بي گمان برسد
شکنجه بيشتر از اين؟ که پيش چشم خودت
کسي که سهم تو باشد، به ديگران برسد
چه مي کني؟ اگر او را که خواستي يک عمر
به راحتي کسي از راه، ناگهان برسد...
رها کني برود، از دلت جدا باشد
به آن که دوست ترش داشته به آن برسد
رها کني بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترين نقطه جهان برسد
گلايه اي نکني بغض خويش را بخوري
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرين نميکنم... نکند
به او که عاشق او بودهام زيان برسد
خدا کند فقط اين عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد. . . .

![]()
![]()
خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتنه محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودنه با هم
محاله پیشه من باشی برم سر گرم کاری شم
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حاله منو داری میفهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست میگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری
یه جورایی خود ازاری...

